سلام ای آشنای من
درود آتشینم را پذیرا باش
منم ... من
ناشناسی از دیار آشنایی
خسته از تنهایی و ... اندوه و از درد ج !!!
ناشناسی که دگر باور ندارد
یاد او جا مانده در آن !!! ی ... مملو از هر بی وفایی
چو دیدم من ... به هر سحر کلامت صد فریب و خود ستایی
بیا
برای آ !!! ین ... بار
دمی بگشا حصار بازوانت را ، مرا و خسته جانم را پذیرا باش
دلم لبریز شور است و ... ترا در شعر می جویم
ترا ....... در نسیم دلکش صبح بهاران
در شکوه کوهساران
نغمه های دلنواز آبشاران
ترا ... در اشک باران
من ترا در شعر می جویم
تو هستی جاودان ، تصویر رویاهای شیرینم
...
و تو
مرا این گونه می خواهی ؟
مرا دلباخته ... دیوانه و رندانه می خواهی ؟
نگاهم کن ... گناهم چیست ؟
به جرم دل به تو بستن
مرا بیگانه از خویشت ... چه بی رحمانه می خواهی ؟
دگر دل را ز توکندم ... شدم هر آنچه ، می خواهی
کنون آسوده خاطر باش ... بگومن را نمی خواهی ؟
نمی ترسم از این اقرار ... که شاید گفتنش سخت است وهم دشوار
خی !!! را تو را کن ... به عشق من خیانت کن
به بد عهدی وجدانت ... تو عادت کن ... تو عادت کن
نگاهم می کنی
بار دگر ... با تو سخن گویم؟
نه دیگر دل به تو بازم
نه با تو شوق پروازم
نه باشی محرم رازم
نه با !!! تو می !!! م ... نه با ساز تو دمسازم
چومن بازنده ی عشقم ... کنون افسانه پردازم
به ساز کهنه ای، مانم ... ش !!! ته ... گوشه ای افتاده خاموشم
که غم آواز من گشت و ... شبانه شد هم آغوشم
دگر چون چشمه ای ، خشکیده ام ، هرگز نمی جوشم
دگر هرگز نمی جوشم