این روزها بدجور غرق ِ انزوایم

باید کمی خلوت کنم با درد هایم

بر بغض هایم خاک گورستان نشسته

در سرسرای مرگ میپیچد صدایم

من هیچ هستم،هیچ ِهیچم،هیچ مطلق

حتی عیان است این خلاء در رد پایم

گاهی شبیه قایقی در گل نشسته

غمگین ترین راه نجات ناخدایم

من یک مترسک مانده در قلب کویرم

بازیچه یِ دستانِ هرزِ بادهایم

بامن نمان از بهت این کابوس رد شو

تامن کمی خلوت کنم با دردهایم