دلگیرم و دنیای من از بغض می لرزد، بم بودن آوایِ من از درد می آید

مردم دلیل گریه هایم را نمی فهمند، وقتی ردایِ عشق به نامرد می آید

من مینویسم از غمی تاریک و بی پایان، بی تو برایم زندگی بسیار دلگیر است

وقتی نباشی خندهایم سرد و !!! ست، دنیا به چشمانم سگی ولگرد می آید

"دنیایِ این روزایِ من" شعری غم انگیز است، با دردهایی مانده بر تنپوشِ تنهایی

وقتی نباشی در بهار برفی ذهنم، سیگار بهمن ... به من ِ دلسرد می آید

اینجای شعرم اتفاقی ساده می افتد، اشکی که از چشمانِ مردی میشود جاری

وقتی نباشی سیبهای سرخ میگندند، برشهر چشمان روبانی زرد می آید-

تا افتتاح ِدرد های مشترک باتو، تا انقراضِ  خندههایهردومانباشد

قیچی به دستِ رفتنت سر میخورد تا باز،دستِ دلم زخمی شود.نه. درد می آید

ازکودکی درگوشمان خواندند زن باید، در انتظار ِ مرد ِ رویاهای ِ  خودباشد

وقتی که زن ها رفته اند از شعر باید باز،باورکنیم آیا که روزی "مرد " می آید؟