همون طور که قبلا یدونه خاطره تعریف کرده بودم 1 خاطره ترسناک می خوام

تعریف کنم...

توجه توجه:یک روز رفته بودیم مخابرات بعد یک مرد دیدیم....مثلا چندتا دندون

نداشتو اینا.....مامانم رفته بود کارشو انجام بده منم نشسته بودم....فقط یک

لحظه تنها نشسته بودم یارو اومد بقلم ازم سوالو پرسش کرد.....چند

س !!! ه ؟اون مامانته؟.....منم جواب دادم اقااااااااااااا.....یک لحظه مامانم

فهمیدو دستمو گرفتو اورد پیش خودش....بعد که رفتیم خونه هنوز پاهام

می لرزید...می خواست منو ب !!! ه..........