این رها شدگی و سرگردونی برام غیر قابل درک بود.

خ که از خودم دور میدیدم (و میبینم)و احساس وحشتی که داشتم. که البته خدا نزدیکه و من ازش دورم.

ریشۀ این ترس و سرگردونیم رو پیدا ؛ اعتقاد سست نسبت به منجی!

احساس می کنم دارم کمی درک می کنم این موضوع رو.

احساس می کنم و مهتر از احساس، فکر می کنم که تکیه گاه پیدا . یک آشنای راه و یک عالم و معصوم. دوست دارم پدر خطابشون کنم. و خیلی آشکاره که هیچ تکیه گاهی مستقل از خدا نیست.

پدر... ولی گفتن این کلمه کمی سخته، من پر از گناهم. 

یا صاحب ا مان (عج) ادرکنی...