روایت پدرشهید


پدر شهید محمد حسین فهمیده از نوجوان شهید سیزده ساله اش می گوید.

پدر شهید محمد حسین فهمیده

پای صحبت پدر شهید

محمد حسین در مدرسه خیابانی مشغول به تحصیل بودند و روزی که !!! به ایران تشریف آوردند حسین تصادف کرده بود و طحال ایشان !!! شده بود و در بیمارستان بستری بودند.هنگامی که از بیمارستان مرخص گردید اصرار می‌نمودند که من حتماً باید به زیارت آقا بروم ما ایشان را با برادر بزرگشان (شهید داوود) برای زیارت حضرت !!! اعزام نمودیم که پس از زیارت ایشان بازگشتند.

هنگامی که جنگ تحمیلی آغاز گشت و !!! فرمودند :بسیج شوید ما کمتر حسین را در منزل ملاقات می‌نمودیم و من فکر می !!! ایشان یا سینما می‌روند یا تفریح و از این قبیل مسائل . اما در پیگیریهای بعدی فهمیدیم که ایشان دارند کارهایی را انجام می‌دهند که مربوط به بسیج و !!! و کارهای مذهبی و انقل !!! است .

روزی از طرف بسیج به کردستان اعزام گردیدند که ما اصلاً اطلاعی نداشتیم. ایشان را بچه‌های !!! از کردستان آوردند کرج. مادرشان را هم خواسته بودند تا از ایشان تعهد بگیرند که حسین دیگر به منطقه نرود.چون هم قد ایشان کوچک و هم سنشان کم بود. و ایشان درحضور مادرشان به آن برادر !!! ی می‌گویند :خودتان را زحمت ندهید اگر !!! بگوید هرکجا که باشد آماده هستم و من باید به مملکت خودم خدمت کنم.