دیروز اقای شوشو به خاطر زنگ نامادریش و غرغر اون پشت سر پدر شوهرم اونو بهم ریخته بودد من که ظهر رسیدم خونه برام تعریف کرد و منم یکم باهاش حرف زدم تا اروم بشه و بعدش یکم خو !!! دیم عصر که بیدار شدیم با هم تصمیم گرفتیم بریم بیرون و جارو شارژی ب !!! یم رفتیم گشتیم و !!! یدهامونو انجام دادیم و اومدیم خیلی گشنم بود داشتم شامو حاضر می !!! و اقای شوشو داشت با موبایلش ور میرفت تا علت بیخودی خاموش شدنشو پیدا کنه و قرار شد وصلش کنه به لب تاب تا درستش کنه شارژ لبتاب تموم شد شاممونو خورده بودیم خیلی خوابم میومد بهش گفتم بریم بخو !!! م فردا درستش کن با لحن تندی جوابمو داد دلم ش !!! ت ولی بروی خودم نیاوردم و کمکش !!! خلاصه فکر کنم درست هم نشد و من رفتم بخوابم اونم یک ربع بعدش اومد و بغلم کرد و ازم عذر خواهی کرد اشکام جاری بود نزاشتم متوجه بشه دارم گریه میکنم و بهونه اوردم بچه اذیت میکنه تا زود بخوابم و خیلی سخت خوابم برد و امروز از صبح اس مسهای عاشقانه و محبت امیز ولی من هنوز دلخورم و هنوز هیچی بهش نگفتم و جوابشو با محبت دادم خدایا کمکم کن خوب بشم و دلخوریم زود رفع بشه