اسمانم ابری
زندگی را بی هوا می زیستن
تکه نانی خشک را
صد امید می بندد
که ببارد اسمان ابری
اسمانم اسمانی ابری
زندگی طرح وفا می بافد
غزلی رحم کنان بر سر من
غصه را بر دل ما میریزد
راه شب طولانیست
انتهایش مهتاب
شعر را در وسط معرکه ها می خوانند
ناگزیر غصه ابری شدن پنجره ها
در پس !!! ماه
راه از سوی خدا گم !!!
من و یک لحظه ی خوش
که زمستان غم پاییزم را
مرگ را !!! ی شاخه و برگ
و جنازه شدن غنچه ی سرخ
باز هم بوی خج !!! میدهم