همیشه از آنها متنفر بودم. از ع !!! هایم. از ظاهر همیشه راضی ام..
به من دروغ میگویند . به تو و به همه دروغ میگویند . آنچه را که از ظاهر دیده میشود بیان میکند . همان که همیشه همگی میبینیم . دوربین و لنز مثل !!! هستند که روح ها را میخورند و قدرت میگیرند . قدرتی برای فریب آدمها و زور گویی برای تفهیم پیامی به غلط !
از آنها متنفرم وقتی دور تا دور اتاقم را احاطه کرده اند و با من حرف میزنند . توی آلبوم قدیمی ، لای کیف پول ، میان قاب خاک خورده ، و اما وقتی که تنها نیستم آنها موجوداتی بی جان هستند . وقتی به چشمهای فرو رفته در کاغذ خیره میشوم دفتر خاطرات کهنه و درد اورمان  را میبینم .بازش نمی کنم  فقط جلد آنرا که تنها رویایش ع !!! ی از برگ برگ کاغذ هایش است .
جوانی ای که پر است از درد و رنج را زنده میکنند . و حتی اگر پر بود از خوبی باز هم ملال آور بود .
خاطرات با تو بودن را زنده میکنند که خود نمک روی زخم پاشیدن است . ع !!! ها راخاطرات را... ورق میزنیم . غصه میخوریم و اشک میریزیم . و شعر میگوییم و در آ !!! به انتهای مرگ میرسم .

از ع !!! ها متنفرم...از خاطرات ....از رویاهای بر باد رفته ام...کاش از تو هم دل می کندم....