اگر بخواهم برداشت شخصی خودم از مفهوم "عرفان" را در یک جمله بگنجانم ؛ احتمالا یک همچوچیزی میشود : "بهش فکر نکن رِئیس !" . از نظر من عرفان در مقابل عقل قرار گرفته است . عرفان یعنی فکر ن !!! . عرفان به من میگوید که به "هستی" فکر نکن . به "نیستی" فکر نکن . به "چیستی" فکر نکن . از تمام پرسش های بنیادین خودت چشم بپوش . چشم عقلت را ببند و قدم در راه یک سفر بگذار . سفری برای رسیدن به یک "تجربه" . آهان! بالا !!! ه قلاب کلماتم به جای خوبی گیر کرد ! "تجربه" . "تجربه" ، شاید تنها لغتی در زبان آدمی باشد که می تواند به ساحت عرفان بار یابد . حقیقت را نمیشود "فهمید" ؛ حقیقت را باید "تجربه کرد" . این را عرفان میگوید و همین جمله ی "حقیقت را باید تجربه کرد" هم از توصیف عرفان قاصر است . پس عرفان این ها را نمیگوید . عرفان اصلا هیچ نمیگوید !

   همیشه می پرسیدم این که گزاره ی "نمیشود با فکر به حقیقت رسید" چه مبنا و برهانی دارد ؟ عرفان به این سوال هیچ پاسخی نمیدهد . چرا ؟ چون اگر قرار بود پاسخی بدهد که آن جمله ی طلایی نقض میشد . "بهش فکر نکن رِئیس!" . درواقع عرفان اگر بخواهد چیزی را ثابت کند که عرفان نیست ، عقل است . عرفان هیچ استدلال و برهانی سرش نمیشود . فقط میگوید "تجربه کن" . همین . که همین را هم نمیگوید !

   اصلا چرا در سطر اول گفتم مفهومِ عرفان ؟ چرا از لغت "مفهوم" استفاده !!! ؟ مگر مفهوم بر وزن مفعول نیست ؟ مفهوم یعنی "چیزی که مورد فهم قرار گرفته است ." عرفان که مورد فهم قرار نمیگیرد . من فکر میکنم ما با "زبان"مان است که جهان را میفهمیم . با واژگانمان است که پدید ها را در دایره ی فهم خودمان قرار میدهیم . اگر "زبان"ی نبود میشد فکر کرد ؟ هر جور حساب میکنم ، ظاهرا ما با زبانمان است که فکر میکنیم . رسما دارم چرت و پرت میگویم . همین جا تمامش کنم و بروم بخوابم . فردا صبح هم احتمالا این پست را پاک میکنم .