بچه بودم . خیلی بچه . شاید پنج،شش سال داشتم . یادم می آید گاهی که با پدرم بیرون می رفتیم ؛ همیشه دست پدرم را محکم میگرفتم . البته دستش را که نه . انگشتش را ! دستش آنقدر درشت و گنده بوده که دست من درونش گم میشد . برای همین همیشه انگشت اشاره اش را در دستم میگرفتم . سفت و محکم میچسبیدمش . مثل یک ستون . مثل یک طناب نجات .

   با خودم فکر میکنم پدر من هم وقتی که بچه بوده ؛ قاعدتا دست پدربرزگم را میگرفته است . نه ببخشید . دستش را که نه . انگشتش را ! پدر بزرگم هم همینطور . او هم وقتی بچه بوده ؛ انگشت پدرِ پدربزرگم را میچسبیده . و پدرِ پدر بزرگم هم همینطور ! او هم خودش وقتی بچه بوده .....

   همین توالی را که ادامه می دهم به !!! شه ی عجیبی میرسم . این که من _در واقع با چندین و چند واسطه_ انگشت اشاره ی اجداد اولیه ام را محکم در دستم گرفته ام . انگشت اشاره ی یک انسان اولیه . این توالی را تا سه میلیارد سال پیش ادامه میدهم . من درواقع دست در دست اولین سلولهای زنده ی کره ی زمین دارم .

   من وارث "وجودی" هستم که سه میلیارد سال قدمت دارد . "من" سه میلیارد سال است که وجود دارم !