شدیدا عصبیم جان احمق اینقدر زنگ زده به مامان من که پاشو بیا بریم محضر امضا کن برای کارهایی انحصارورثه مادربزرگ مامان هول هولکی بخاطر این که خواهر برادر ش نگند این کارو عقب انداخته پاشوده بلیط اتوبوس گرفته اومده با این وضعیت کمر و پاش،این احمق و نفهم من یک ماه اینجا ول بود و فرصت داشت به مامان من می‌گفت مهری بیاید ‌‌،مامات من نیمود هفته‌ای پیش بخاطر این که بلیط هواپیما گیرش نیموده بود حالا بخاطر این احمق مجبور شد با اتوبوس بیاد ‌‌

اصلأ حالم خوب نیست و خودم رو مقصر می‌دونم شدیدا بخاطر رفتارم این دو تا پسر مقصر می‌دونم و عذاب وجدان دارم اما از یه بابت هم شدیداً خوشحالم که پاشونو از اینجا ب .

پسر در مورد آرزو با من حرف می‌زد که من برم خواستگاری‌ش گفت من چندین‌و بار با خط های موبایل مختلف امتحان ش خیلی خوبه خواستگار داره توبرو خواستگاری‌ش

وقتی همه‌ی این ها جمع میشه باعث میشه چنین اتفاقی بیفتد